تبليغاتX
فرزانگان

علافی تابستون!!!

سلام

أأأأأ!میگم بچه ها این تابستون واقعا چیز مزخرفی شده امسال.علافی و بیکاری به آخرین حد خودش رسیده.برنامه ی هر روز من شده اینکه:صبح ساعت 9:30 پا شم تا 10:50تو تختم همینجوری بمونم فکر کنم(شایدم نکنم) 11:30 صبحانه تا 12,12 تا 1 یه جوری سر خودمو گرم می کنم,1:30 ناهار بعدش بعد از اینکه 1 ساعت و نیم سعی میکنم بخوابم و در نهایت موفق نمیشم میرم سراغ کتاب(گفتم کتاب یادم اومد.بچه ها کتابای جنایی رو پیشنهاد میکنم.)تا 5.از 5 تا 7 هم باز سعی میکنم سر خودمو گرم کنم.خلاصه دور خودم می چرخم تا 7.حالا از اینجا به بعد 3 حالت داره.

1)بیرون رفتن و چرخیدن و قدم زدن و بعضی وقتا سینما رفتن با دوستان(آهان راستی بعضی بچه ها رفتن کلاس خیاطی و اینا.منم چون خیلی به کلاسای منجق دوزی علاقه دارم چند جا رفتم واسه ثبت نام ولی همشون گفتن ظرفیت پره!)

2)بیرون رفتن با خانواده

3)هیچی(یعنی دقیقا هیچی)

که بیشتر حالت سوم اتفاق میفته.

حالا تو یکی از این روزا که من از ساعت 7 به بعد بیکار بودم داشتم به زمانی فکر مبکردم که طفلی 5 ساله بیش نبودم.اون سال تابستون رفته بودیم شیراز(طبق معمول)بعد یه روز رفتیم شاه چراغ(اگه بشناسین)بعد من همینجوری که داشتم تاب میخوردم رسیدم یه جایی که چند تا زن نشسته یودن داشتن حرف میزدن.یه پیرزنه هم وسطشون بود.تا من پیرزنه رو دیدم یه خمیازه کشید.چشمتون روز بعد نبینه.دندوناش مصنوعی بود.همین که دهنشو وا کرد دندونا پریدن بیرون.منو انگار برق گرفت.فکر کنین جیغ کشان میدویدم و دنبال مامانم میگشتم.خودم احساس میکردم موهای تنم سیخ شده.حالا این هیچ!!!مگه مامانمو پیدا میکردم؟!مشکل این بود که یه جا باید میپیچیدم ولی از ترس اینکه این یارو بم نرسه(پیرزن بیچاره ی بی دندون!) همینجوری مستقیم رفتم.خلاصه بعد از کلی دویدن اینور اونور و کوبیدن به در و دیوار جیغ کشیدن موی بر سر کندن و ... مامانمو پیدا کردم.وقتی واسش گفتم کلی بم خندید.همه بم خندیدن.ولی واقعا خاطره ی خیلی تلخی بود.خدایا!نصیب گرگ بیابون نکن!(داشتم سکته میکردم)

قربان شما

فعلا


 

نوشته شده توسط مهسا در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 10:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


من دوباره اومدم با بمب شادی

من دوباره اومدم با بمب شادی*** بیا به جا غم هامون گل بکاریم

 

خب دیگه تا همین حد که فهمیدین من این آهنگو شنیدم بسه!

 

میبینم که امتحانا تموم شدن و همه شاد شادن*** رقصوندن همه باشه با من!إإإإإ!!!نهههه!

 

ببخشید حواسم نبود!یه تیکه جوگیر شدم.

 

حدود ۱۰ ماهی هست که آپ نکردم.مثکه بدون ما خیلی بتون خوش میگذره,ماشالله همه تپل

 

شدن!!!

 

من کلا قصد آپیدن نداشتم.از یکی از دوستام پرسیدم نظرت چیه؟آپ کنم دوباره یا نه؟

 

گفت:نننههه!مهسا وبت خیلی باحاله!عین بمب ترکوند!هنوزم همه چشم انتظاره آپای توان!

 

من:اووو اووو!!!اینقد طرفدار داشتم و خودم بی خبر بودم؟!آخه تنهایی نمیخوام,حال

 

نمیده!

 

دوستم:خب...منم میام بات می نویسم.

 

من:جل!پلاس!گلیم!بذار دعوتت کنن بعد عین فنگ خودتو بنداز وسط!

 

در نتیجه تصمیم گرفته شد که من به تنهایی آپ کنم.فقط همین اول کار یه چیزیو روشن

 

کنم,اگه باز مردم بخوان بی جنبه بازی در بیارن دیگه ما خودمونو کنار نمیکشیم بلکه به

 

شدت باهاشون بر خورد کرده و سر کووبشان خواهیم کرد.پس به نفع خودتونه که واسه

 

سمپادیا شاخ و شونه نکشین.خود سمپادیا هم که...حالا بعدا یه فکری به حال اونا هم

 

میکنیم.البته سمپادیا اونقدر مرام دارن و به قول بچه ها هر چی باشه غیرت سمپادی تو

 

وجودشون هست که هوای همو داشته باشن(حتی اگه دشمن باشن!)

 

خب بریم سر امتحانا:به ریاضی که هیچ امیدی نیست.فکر کنم همه از جریان امتحان ریاضیه

 

 اولاخبر داشته باشن.من که واقعا شک دارم قبول شمامتحان زبان امروزم که ته حال گیری

 

بود.برگه جلوییمو دیدم,دیدم جوابامون کاملا بر عکسن.شک کردم!فقط دو تا شونو عوض

 

کردم.آخه کسی نبود بگه ای.... به چی شک کردی؟به ندانسته های خودت؟آخه وقتی موقعیت

 

به این مامانی دست میاد(یعنی برگه خر خوونه کلاس صاف میاد جلوت)چرا استفاده

 

نمیکنی؟بعد اومدم بیرون دیدم جوابای اون درست بودن۵/۱ نمره پرید

 

حالا از بحث امتحانا بیایم بیرون

 

خب اومدیم بیرون!إإإإإ!!!خو چی بگیم حالا؟کاش همون تو می موندیم

 

واسه امروز بسه دیگه!کلی کار دارم!راستی شام بیرون دعوتیم,بچه ها ولخرجی کردن بد

 

جووور!!!

 

اگه کاری ندارین ما رفع زحمت کنیم!

 

بای بای تا یه چند وقت دیگه...


 

نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 4:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام

 

خوبین؟

 

من که حالم زیاد خوب نیست.این روزا همش تو فکرم.تو فکر بچگی هام.

 

شما هم فکر کنین.به دوران بچگی هاتون فکر کنین.به اون موقعی که فکر میکردیم 1 دنیاست و 1 من و 1

 

مامان و 1 بابا و 1 پارک.اون موقعی که کلمه ها رو اشتباه می گفتیم.اون موقعی که فکر میکردیم برج ایفل

 

تو تهرانه.اون موقعی که صبح ها پا می شدیم و تام و جری و پلنگ صورتی میدیدیم.اون دوران با الان

 

خیلی فرق داره.اون موقع تنها فکرمون این بود که یه وقت یادمون نره فیتیله جمعه تعطیله رو نگاه کنیم

 

(البته من که هیچوقت نگاه نکردم.)فکرشو بکنین اگر الان هم تنها فکرمون یه چیزی تو همین مایه ها بود

 

چقدر خوب میشد.دیگه کسی غم و غصه این نداشت.ولی حیف... حیف که الان دیگه این جوری

 

نیست.واسه همینم هست که وقتی به بچه ای که تازه به دنیا اومده نگاه می کنم دلم به حالش می

 

سوزه.میگم واقعا حیفه اینه که اومده تو این دنیا!اصلا اومده این جا چی کار؟؟؟

 

الان دیگه کسی به پاک بودن فکر نمی کنه.حتی اگرم فکر کنه هیچ وقت به زبون نمیاره.خیلی جالبه!!!آدم

 

نمیدونه باید با مردم چه کار کنه.(اینجا منظورم از مردم فعلا دوستا و بچه های مدرسه س. )اگه سرت

 

پایین باشه و عین آدم بری و بیای میگن یارو اسکله و در غیر ان صورت دختر فوق العاده بدی هستی و

 

چشم و گوشت میجنبه.

 

به خدا خسته شدم.دیگه واقعاً نمیدونم باید چی کار کنم.از طرفی وبمو دوست دارو م شما رو دوست

 

دارم و به هیچ وجه هم نمیخوام اینجا رو ول کنم ولی از طرفی هم آدمای بی جنبه زیادن.منتظرن یه

 

حرفی از دهنت در بیاد تا دعوا راه بندازن.تازگیا هم که نمیدونم چرا اینقدر به لو دادن و آدم فروشی

 

علاقمند شدن.کافیه یه چیزی بگی که خوششون نیاد.اونوقته که دیگه شروع میکنن.میگن آره بدبختت

 

 

میکنم بیچارت میکنم.آمارتو پخش میکنم و چمیدونم ... از این شر و ورا.(البته من مشکلی ندارم.اصلا هم

 

برام مهم نیست که کی میخواد چی کار کنه و کیو لو بده و ...)

 

هر کی ( حالا دختر یا پسر ) اگه ادت کرد تو دو حالت داری.یا اد میکنی یا نمیکنی.در حالت اول دختر پایه

 

ای هستی و در حالت دوم یا خیلی مغرور و متکبری یا اسکل.(ببخشید که این کلمه رو به کار می برم

 

ولی آخه کلمه ای به عنوان جایگزین براش پیدانکردم.)

 

آخه چرا باید اینجوری باشه؟؟؟

 

دوست دارم نظرتونو بگید حتما.

 

در مورد حرفای من.در مورد نظرای من و کلا در باره ی مطلب من.

 

آخر سر آدم باید یه تصمیم بگیره و اون تصمیم حتما باید درست باشه.پس کمکم کنین که درست تصمیم

 

بگیرم.

 

 

فعلا

 


 

نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 11:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


مراسم با شکوه نماز

سلام بچه ها

خوبین؟خوشین؟چه خبرا؟

به روم نیارین دیگه.میدونم قرار بود ۱ هفته پیش آپ کنم.ولی تقصیر من نبود, نتم مشکل

داشت.خودمم اعصابم ریخته بود به هم.

حالا بگذریم...

این هفته هفته ی فوق العاده وحشتناکی بود.از شنبه تا ۴ شنبه ( که امروز باشه)امتحان

داشتیم.جاتون خالی امروز یک امتحان ریاضی ای دادیم.فکر کنم فقط ۱ یا فوقش ۲ سوالو درست حل

کردم.(کلش ۱۰ سوال بود.)بعضیا هم خوب دادن.اومده میگه وااااای گند زدم مهسا!!!فکر کنم 25/13

شم.( امتحان از ۱۵ نمره بود.)

ولی وجدانی پدرمونو در آوردن.

دیگه حالم از درس خوندن به هم میخوره.هر روز امتحان.اه!!!

راستی!!امروز مراسم با شکوه نماز رو داشتیم. ( یادم رفت بگم روز دختر مبارک!!)گیر داده بودن که هر

کی چادر نیاورده باید از این پارچه سفید چار خونه ها بندازه رو شونش و از این پارچه کوچولو ها هم

ببنده رو پیشونیش.به هیچ عنوان هم بی خیال نمیشدن.با کلی تلاش به خیال خودمون یه جوری

میپیچوندیمشون بعد بر میگشتیم میدیدیم پشت سرمون ایستادن دارن بهمون لبخند میزنن.خلاصه با

کلی سعی و تلاش و پشتکار تونستیم راضیشون کنیم که ول کنن.بعد ۲ تا حاج آقا اومدن(یکیشون امام

جمعه ی موقت اهواز بود و اون یکی هم بچه ها میگفتن احتمالا بادیگاردشه.پشت سرش می ایسته

نماز می خونه که یه وقت ما ترورش نکنیم.) کلی حرف زدن.وسطش هم هی موبیلاشون زنگ میزد و

پارازیت مینداخت.(وسط نمازم یه SMS رسید.)بعدشم یه آقایی اومد که ماشا الله بزنم تخته هیبتی

بود.اونم یه خورده حرف زد و بعدش 10-12 تا آقا که هیچ کدومشونو هم نمیشناختیم اومدن و نماز

شروع شد.

فکر کنین ما واسه یه نماز ۵ دقیقه ای ۱ ساعت تو نماز خونه بودیم.قبل و بین و بعد نماز هی حرف

میزدن.البته اصلا مهم نبود چون ما توجهی نمیکردیم.اون دفعه یه آقایی که الان فامیلش

یادم نیست حرف خوبی زد.گفت وقتی سخنرانی از ۱۵ دقیقه بیشتر شه دیگه هیشکی گوش نمیده

( حالا بگذریم از اینکه خودش ۴۵ دقیقه حرف زد.)

ولی کلا خوش گذشت.

زنگ آخرمونم پرید!!!

تموم شد دیگه

راستی من یه تصمیم  مهم گرفتم.تصمیم گرفتم که دیگه وبو ماهی ۱ بار آپ نکنم و و سعی خودمو

بکنم که حداکثر هر ۲۹ روز ۱ بار آپ کنم.ولی نه!!جدا میخوام از این به بعد زود به زود آپ کنم.البته من

از این تصمیما زیاد می گیرم.

خوب جیگرای محترم, کاری؟امری؟فرمایشی؟چیزی ندارین؟

موفق باشید همتون

فعلا بای

 


 

نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 11:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام بچه ها!!

چطورین؟

میگم توجه کردین که من بیش از ۱ ماهه که آپ نکردم؟؟؟خودمم تازه فهمیدم.ولی باور کنین اصلامطلب نیست.اصلا سوژه گرمون نمیاد که یه آپ باحال بزنیم واستون.در ضمن نمدونین که درسامون چقدر زیادن!!!از همون موقع که از مدرسه میای (البته بعد از اینکه ۱-۲ ساعت تو نت چرخیدی باید بشینی یه ریز خر بزنی تا فردا که میخوای دوباره بری مدرسه.زندگی سخت شده دیگه!میبینین؟؟

اون روز داشتیم با بچه ها حرف میزدیم بعدبه این نتیجه رسیدیم که از اول مهر تا حالا هیچ کار مفیدی به جز درس خوندن انجام ندادیم.خیلی بده مگه نه؟؟؟واسه همینم من تصمیم گرفتم که ۲شنبه اتاقمو (که در حال حاضر سر خر توش پیدا نمیشه)مرتب کنم.

قصد نداشتم آپ کنم ولی گفتم حالا شما فکر میکنین من مردم.

میبینین هم که مطلب خاصی واسه نوشتن ندارم ولی انشاالله تا چند وقت دیگه یه آپ خوشگل واستون میزنم.حالا اگه شما پیشنهاد کنین که مطلبش در چه مورد باشه که دیگه خیلی بهتره.

بچه شرمنده!!واسه فردا کلی درس دارم کلاس زبانم دارم امروز.حالا هم باید پا شم یه مشت کار عقب افتاده رو انجام بدم.واسه همینم الان باید برم.

در مورد مطلب آپ بعدیم یه چند تا پیشنهادی نظری چیزی بدین.

موفق باشید

فعلا

 


 

نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 2:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


زیاده ولی تا آخرش بخونین.باحاله!!

سلام

 

من بالاخره تصمیم گرفتم آپ کنم.البته می خواستم زودتر آپ کنم ولی وقتی گفتن که 5 شنبه برنامه ی

 

افطاره گفتم حیفه از این افطاری حرفی زده نشه.

 

خب 1 هفته پیش اومدن گفتن که 5  شنبه (امروز) مدرسه لطف کرده واسه افطار دعوتتون کرده.

 

ما هم که از روز اول مدرسه منتظر رسیدن یه همچین روزی بودیم (البته بیشتر منتظر اردو شبانه بودیم

 

ولی بعد به این نتیجه رسیدیم که با این مدرسه ی عالی ما همینشم از سرمون زیاده.) پس سعی

 

کردیم که تا حد امکان غر نزنیم و قبول کنیم که مدرسه واقعا بهمون لطف کرده.از همون موقع که اینو

 

گفتن روزی 3 بار میومدن سر تک تک کلاسا و میگفتن که همه ی مدرسه ها وقتی میخوان واسه افطار

 

بچه ها رو دعوت کنن از خودشون پول میگیرن ولی ما این کارو نمیکنیم( ما خیلی بچه های خوبی

 

هستیم و ... حالا نمیگن اول سال۳۵۰تومن ازتون گرفتیم )در ضمن میگفتن که حق آوردن همراه رو ندارین

 

(موبایل نه ها!!منظورم آدمه!)خلاصه ما هم همه ی اینا رو تحمل کردیم و هیچی نگفتیم البته بدونین که

 

این آروم بودنا به خاطر این بود که آوردن موبایل رو ممنوع نکردن.

 

حالا من هم امروز کلاس زبان داشتم و به هر بدبختی که شد کلاسو دو در کرده  و سریعا از محل حادثه

 

جیم شدم.

 

ما هم که ماشا الله همه روزهههه.(وقتی رسیدیم نماز داشت تموم میشد.)خلاصه ما رفتیم و هر

 

کدوممون یه غذا برداشتیم و اومدیم نشستیم رو زمین و همراه با غذا خوردن حرف میزدیم و میخندیدیم

 

و ...بعد که پا شدیم و شروع کردیم به ول گشتن توی حیاط مدرسه یهویی سر کار خانم صحرایی(همون

 

ناظم مهربونه.یادتونه که!!)توی بلند گو یه چیزی گفتن که ما نشنیدیم و من حدس زدم که گفت:همه

 

برین توی نماز خونه.ولی تقریبا 5 دقیقه بعد که حرفشونو تکرار کردن متوجه شدم که دارن میگن:چون

 

دانش آموزان مقطع راهنمایی توی نمازخونه هستن هیچیک از بچه های دبیرستان حق رفتن به نماز

 

خونه رو نداره.(یعنی دقیقا نقیض حرف من)و همه باید بیان توی سالن دبیرستان و یه خانم مداح (هر وقت

 

هر کی رو میارن میگن ایشونی رو که ما آوردیم یکی از بهترین های کشورن)اومدن و میخوان دعا

 

بخونن.بعد اومدن و ما رو به زور چپوندن توی سالن.اولش تلویزیونو روشن کردنو گفتن باید بشینین اغما

 

ببینین.خانم صحرایی (نیازه که بگم خیلی مهربونه؟؟؟)داد میزد و میگفت بچه ساکت بشینین اغما

 

نگاه کنین.(این وسط بچه ه داشتن الیاسو تشویق میکردن.)بعد دوباره 5 دقیقه بعدش گفت:بچه ها بس

 

کنین دیگه.این خانمی رو که ما آوردیم چون خیلی کارشون خوبه و خیلی هم سرشون شلوغه ساعت 9

 

باید برن.ما تا الان به خاطر شما هیچی نگفتیم.(این جا شو داشته باش!!)حالا به خاطر شما 5 دقیقه

 

دیگه هم صبر میکنیم ( به نظر شما نمیخواسته اغما ببینه؟)ولی بعد از اون دیگه باید دعا ها رو گوش

 

کنین.یه چند دقیقه بعدش خانمه اومد و شروع کرد به دعا خوندن.(اول دعای افتتاح رو خوند.)دلم واسش

 

سوخت.بیچاره عاجزانه تقاضا میکرد که بچه ها گوشیاشونو بذارن کنار.

 

خلاصه ایشونم ساعت 9 تشریفشونو بردن و ما هم یه خورده تو حیاط به صورت آدمای کاملا علاف

 

گشتیم تا اومدن دنبالمون و اومدیم خونه.

 

از وقتی که رسیدیم تا همون موقع که دم در منتظر والدینمون بودیم که بیان دنبالمون داشتیم بلوتوث

 

بازی میکردیم.خیلی جالب بود وقتی یه سرچ((searchمیکردی یه لیست 3 صفحه ای جلوت میدیدی.که

 

در این بین نمیدونم چه بلایی به سر موب من اومد!!همه ی آهنگام از تویreal player  پاک شدن.

 

ما شنبه یه برنامه درسی توپ داریم.زیست.فیزیک.دینی.ریاضی(فوق العاده.)

 

فکر کنین که آدم فوق العاده ی ریاضی داشته یاشه!!!

 

برای همتون آرزوی موفقیت میکنم(اگر و تنها اگر توی درسا که شرط لازم و کافی برای موفقیت

 

است و... فکر کنم خودتون فهمیدین که حالم خوش نیست)

 

 

فعلا خدانگهدار

 


 

نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 11:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام چطورین؟

قربونتون!مرسی!منم خوبم!

من بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که بمونم و عین قبلا آپ کنم .پس از این به بعد با خبرای

داغ مدرسه در خدمتتون هستم.

امروز روز دوم مدرسه بود.(و دیروز روز اول بود)زنگ دوم اومدن گفتن برین نمازخونه.ما هم پا شدیم

رفتیم و تقریبا ۲ دقیقه بعدش خانم صحرایی(یکی از ناظمین مهربان مدرسه)تشریف آوردن.اولش چون

ما خیلی پخش و پلا نشسته بودیم و ایشونم روزه بودن() گفتن که جمع تر بشینیم تا صداشون به

همه برسه.ولی مثل اینکه بچه ها اصلا از انجام این کار خوششون نمیومد.چون شروع کردن به بحث

کردن که:شما راحت باشین.صداتون میرسه.(اگر هم نرسید مهم نیست.)بعدش دیگه خانم صحرایی

(یکی از ناظمین مهربان مدرسه)یه خورده اعصابش خط خطی شد و با عصبانیت گفت:خانم!دارم میگم

صدام نمیرسه.بیاین بشینین جلو تر!بچه ها هم دیگه هیچی نگفتن و سرشونو انداختن پایین و اومدن

نزدیک تر نشستن.بعد خانم صحرایی(یکی ناظمین مهربان مدرسه)شروع کرد به حرف زدن.

اولش یه خورده در مورد اینکه ما بزرگ شدیم و الان وارد مقطع دبیرستان شدیم و باید یه سری

اخلاقای بچگونه ی دوران راهنمایی(و البته دبستان)رو کنار بذاریم.بعدش هم رفتن سراغ همون برگه

خوشگله که ما باید به اجبار امضاش کنیم.(همونی که ۱۲ مورد انضباطی توش نوشته و ما هم باید

همشونو رعایت کنیم)و تک تک مواردشو تفسیر کردن.(هر مورد حدودا ۱۰ دقیقه).ما هم این وسط

داشتیم خمیازه می کشیدیم و بعضیا هم سرشونو گذاشته بودم روی شونه ی دوستشون و خوابیده

بودن..(از جمله من و ترانه)

بعد از اینکه حرفاشون تموم شد گفتن:ببینین بچه ها!من بهتون پیشنهاد میکنم که اگه نمیخواین این

موارد رو رعایت کنین حداقل فقط از ۲-۳ موردش سر پیچی کنین().(با این حرف نماز خونه رفت رو هوا)

ولی امسال مثل سالهای قبل نیست.هر کدوم از بچه ها رفتن توی یه کلاس.از کلاس ما(۳/۳ اسبق)

الان جز من فقط ۶ نفر دیگه تو کلاس ما هستن.بازم خدا رو شکر که ترانه هست.(ترانه جون مغرور

نشی هاااا!زیاد جدی نگیر.احساساتی شدم.)

خب دیگه...

حالا بهتره تا مامانم نیومده و یه چیزی بم نگفته خودم با زبون خوش پا شم برم.

همتونو خیلی دوست دارم

فعلا بای بای تا آپ بعدی

 


 

نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 11:44 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


احتمالا خداحافظی

سلام دوستان

خوبین؟

منم بد نیستم.

راستش الان میخواستم بگم که دیگه آپ نمیکنم و میخوام این وبو ببندم.ولی واقعا دلم نیومد.نمیدونم چی کار کنم!!به دلیل اینکه احتمال یه سری اتفاقات وحشتناک در آینده ای نزدیک وجود داره به نفعمه که دیگه زیاد نت نیام.(یا اصلا نیام.)الان میخواستم سیم نت رو از کامپیوتر در بیارم و و دوباره بزنم به تلفن اتاقم ولی بعد به این نتیجه رسیدم که بهتره یه خورده بیشتر فکر کنم.ستاره که دیگه کلا رفت.نمیدونم رفت تهران چش شد؟

ممکنه یه مدت آپ نکنم.ممکنه که یه مدت نت نیام.شاید توی این مدتی که نیومدم نظرم عوض شد و دوباره برگشتم و عین قبل شدم.شایدم یه سری اتفاقات بیفته که دیگه حتی اگه خودم هم نخوام مجبور بشم نت رو بذارم کنار.

خب دیگه این حرفا رو ول کنیم.

حالا یا میرم یا بر میگردم که در هر دو صورت هیچی از هیشکی کم نمیشه.

ولی خب حالا که اومدم پس باید یه چیزی بنویسم.

من قبل از اینکه برم شیراز میخواستم یه مطلب بزنم ولی چون نتم خراب بود نتونستم.حالا مینویسم.

جریان بگیر بگیر و که یادتون هست.

تقریبا یه هفته قبل از شیراز رفتن بود که من تصمیم گرفتم مانتو و شلوار و کیف و کفش و شال جدید بگیرم و به همین دلیل بود که با مامانم رفتیم کیانپارس تا همه ی این چیزا رو بخریم.

چون من و مامانم می دونیم که توی برج هر چیزی رو که بخوای بخری با ۳ برابر قیمت بت میندازن هیچوقت برای خرید لباس برج نمیریم.(مگر اینکه بازار رضا و مرکزی چیزی نداشته باشن.آسمانه هم که مزخرفه.که در این صورت هم ترجیحا به مرکز یه سر میزنیم که فایده ای هم نداره.)

خلاصه ما تصمیم گرفتیم که اول بریم بازار رضا(پاساژ رضا).و دقیقا همون موقع و همون جا که ما از ماشین پیاده شدیم یه دختر رو با یه پسر گرفته بودن.البته به دختره به خاطر مانتوش گیر داده بودن.

بعد ما رفتیم توی پاساژ و چون بعد از پرو کردن 4- 5 تا مانتو چیزی که میخواستم رو پیدا نکردم رفتیم به سوی مرکزی.توی فاصله ی بین برج و مرکزی ۲ تا پسر رو گرفته بودن و دقیقا جلوی مرکزی هم به یه دختر دیگه گیر داده بودن.(البته هیچ کدومشونو ننداختن توی مینی بوس).من که این صحنه ها رو دیدم به شدت ترسیدم و دست مامانم و سفت چسبیده بودم و با حد اکثر سرعت ممکن (یه جوری که مامانم مجبور نباشه دنبالم بدوه)به راه خود ادامه دادم.البته اینو به خاطر داشته باشین که تیپ و قیافه ی من هیچ گونه مشکلی نداشتن ولی خب آدم که دست خودش نیست.اگه شما هم جای من بودین میترسیدین.خب وقتی دارن همه رو میگیرن خدا رو چه دیدی؟شاید یه دفعه عشقشون کشید و اومدن تو (من)رو هم گرفتن.

باز جای شکرش باقیه که فعلا از این پلیس ها فقط کیانپارس هست.

من جدیدا یه چیزایی شنیدم که قبلا نمیدونستم و الان هم شک دارم که درست باشه و ازتون میخوام که اگه چیزی در این باره میدونید به من هم بگید.

یکیش اینکه مانتو های سارافونی رو میگیرن.(من از این مانتو ها اصلا خوشم نمیاد ولی خب آخه چرا بگیرن؟مگه چشونه؟)

و دیگه اینکه به پسرا فقط در دو صورت گیر میدن:

۱- به مرض برق گرفتگی دچار شده باشن.(که این مرض فقط روی موهاشون اثر میذارهکه ما توی محل زندگیمون تعداد نا معدودی از این بیماران را داریم.)

۲- لباساشون مارک خارجی داشته باشن.(به عنوان مثال:adidas,puma,nike و....)

که این مورد دوم واقعا مسخرس.

در مورد مانتو های امسال مدرسه هم باید بگم که به طرز وحشتناکی مزخرفن و باید حداقل 5- 6 سانتیمتری زیر زانو باشن.فکرشو بکنین من که اصلا خوشم نمیاد مانتوم تا روی زانوم برسه مجبور باشم یه همچین چیزی رو تنم کنم.

خب دیگه بسه...(حالا که یعنی میخوام بگم ممکنه دیگه نیام میبینم که چقدر مطلب دارم که بنویسم.)

خودم امیدوارم که بعد تفکر بسیار به این نتیجه برسم که برگردم ولی اگه این طوری نشد دیگه شرمندم.اگه خوبی یا بدی یا هر چیز دیگه ای دیدین حلال کنین.

احتمالا توی این مدت آف هام و نظرات رو چک کنم.

نمیدونین چقدر ناراحت میشم که در نهایت تصمیمم این باشه که نت رو واسه همیشه بذارم کنار.ولی دست من نیست.ممکنه مجبور شم.

همتونو خیلی خیلی دوست دارم

فعلا خدا نگهدار(بتون خبر میدم که میرم یا میمونم)

 

                                                                                                      


 

نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 2:54 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام

 

خوبین؟

 

آقا من شرمندم میدونم خیلی وقته که آپ نکردم ولی باور کنین که تقصیر من نبود.وقتی تصمیم گرفتم که آپ کنم نتم به مدت 5 روز خراب شد.5شنبه ی هفته ی پیش هم رفتم شیراز و دیروز برگشتم.

 

خیلی خوش گذشت.جاتون هم اصلا خالی نبود.اونجا همش داشتیم عشق و حال میکردیم.البته اگه پسر عمم اونجا نبود اصلا بهم خوش نمیگذشت..

 

ستاره ی فارس عین برج اهواز که با کلاس ترین پاساژاهوازه با کلاس ترین پاساژ شیراز بود و پیاده از خونه ی عمم تا اونجا تقریبا ۱۰ دقیقه راه بود.وقتی حوصلم سر میرفت با دختر عموم و پسر عمم میرفتیم اونجا.حدود 1 ساعت اونجا علاف میگشتیم و برمیگشتیم.پسر عمم شخصیت جالبی داره.به دختر و پسر و پیر و جوون تیکه میندازه و جلوی خودشون اداشونو در میاره.بعضیاشون اهمیت نمیدادن ولی بعضیا هم به شدت برخورد میکردن.

 

حالا بریم سراغ اون پاساژه. ۶طبقه بود. طبقه ی اولش طلا و جواهر فروشی بود.طبقه ی دوم و سومش پوشاک بود  چند تا هم مغازه ی موبایل و این جور چیزا بود.(که من واسه موبم یه کاور گرفتم)طبقه ی چهارمش شادی شهر(شهر بازی خودمون)بود.طبقه ی پنجم و ششمش هم  رستوران بود که هنوز کامل نشده بودن.

 

من اونجا حسابی احساس غرور میکردم چون هرکی که موبم رو میدید کفش میبرید.روزی 2 ساعت به هر کسی نوبت میدادم تا بگرده و هرچی که میخواد رو واسه خودش بفرسته.هر کی هم هر کلیپ که نشونم میدادیا هر آهنگی که برام میذاشت  با احساس غرور میگفتم : دارم!!!

 

وقتی بهشون میگفتم که اگه چیز جدید دارن بفرستن میگفتن:ما جز نصف چیزایی که تو داری چیزی نداریم.

 

خب دیگه...

 

دختر عموم نشسته جفتم و هی غر میزنه . میگه بسه دیگه.

 

همتونو خیلی دوست دارم

 

فعلا بای

 

                                                                                     مهسا                         

 

                                                                                                         

 

                                                                                                                                               


 

نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 3:6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام

دلم واستون تنگ شده بود.

خیلی وقت بود که آپ نکرده بودم.راستش الان هم اصلا قرار نبود آپ کنم.همینجوری یهویی تصمیم گرفتم

بنویسم.

با اینکه تابستونه ولی نمیدونم چرا حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم.حتی کلاسامم نمیرم.فقط زبان

رو میرم که تازه اونم اگه مجبور نبودم عمرا میرفتم.

از بچه ها هم که هیچ خبری نیست.معلوم نیست کجا گم و گور شدن.دیگه حتی یه SMS هم نمیزنن.

بد جوری حوصلم سر رفته.شبا (صبح ها) تا ساعت ۴-۵ بیدارم و ظهر ساعت ۱۲-۱بیدار میشم و تا شب

( صبح) ساعت ۴-۵ بیکارم.تازگیا یه کتاب گیر آوردم که فکر میکنم قدمتش یه چیزی حدود ۲ قرن

باشه.(از بابام گرفتم.)برگ هاش کاهین(کاهی هستن.)و رنگشون قهوه ایه.اسمش هم "یهودی

سرگردان".شنیدم که خیلی قشنگه.شروع کردم به خوندن ولی اصلا حال و حوصلشو ندارم.قبلا تا یه

کتاب گیرم میومد اگه شده تا صبح بیدار میموندم و میخوندمش.ولی نمیدونم این روزا چم شده!!!در

ضمن قبلا هم با ستاره زیاد میرفتیم بیرون.سینما,پارک,یا اگه هم هیچ کدوم از اینا نمیشد میرفتیم قدم

میزدیم یا اصلا میومدیم پیش هم.ولی الان دیگه نه.البته خوب تقصیر آب و هوای افتضاه اهواز هم

هست.تازه من توی این فکرم که باز خدا رو شکر که ستاره فعلا هست.درسته که نمیشه زیاد رفت

بیرون ولی خوب لا اقل یه تلفن که میشه زد.اما ستاره هم ۲۰ مرداد میخواد بره مسافرت.اونوقت شما

میگید من چی کار کنم؟؟!!

وااای!!حتی فکرش رو هم نمیتونم بکنم.اون موقع دیگه واقعا دیوونه میشم.

بهتره اصلا بهش فکر نکنم.یا بهتره که من به جنبه ی خوب ماجرا نیگا کنم.مثلا بگم اگه ستاره رفت

مسافرت دیگه همش خودم آپ میکنم.

(یعنی آخر نامردی!!).

اصلا تا اون موقع شاید سر و کله ی بقیه ی بچه ها پیدا شه. آخه ما هم منتظریم تا ترانه(......) از

سفر برگرده که یه برنامه بذاریم و گله ای(مثل دفعه ی پیش)بریم بیرون.(البته فکر نمیکنم که این دفعه

دیگه بریم پارس استار چون اگه خودمون هم بخوایم بریم دیگه اصلا اونجا رامون نمیدن!! البته نا گفته

نماند که غذا هاش اصلا خوب نیستن!)

خوب دیگه...

با توجه به اینکه من پریروز رفتم و واکسن زدم (دو گانه ی کزاز و دیفتری) و الان هم دستم درد میکنه

و نمیتونم زیاد تایپ کنم پس دیگه بیشتر از این چیزی نمینویسم.

همتون رو خیلی دوست دارم.(پسرا به دل نگیرن)

تا آپ بعدی

بای بای

 

                                                                                                مهسا

 


 

نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 ساعت 12:5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


قبولیدیممممممممممممممممممم!!!!!!!!!!!!!

سلام چطورین؟
چه خبرا؟
از نظراتتون ممنون
اینم جواب

 و اما پاسخ آقاى جك :


  آقاى جك گفت : من سويچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمى ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند

خوب
1 نفر تونست جواب بده که حتما قبلا اینو دیده بوده

سامان نویسنده ی وبلاگ www.bar00neeshgh.blogfa.com

جایزشم اینه که برای وبت تبلیغ شد
نه وب ما خیلی بازدید کننده داره
برا همین میگم

خوب بگذریم
یک اس ام اس جک میخوام بنویسم
احتمال اینکه همتون دیده باشید زیلده ولی خوب من مینویسم

1- به پسره میگن اگر دنیا رو بت بدن باش چی کار می کنی؟ میگه من فعلا می خوام درسمو ادامه بدم

2- یه مورچه عاشق دختر همسایشون میشه بعد