تبليغاتX
فرزانگان

بدبختی ای دوباره

سلام سلام سلام سلام سلام سلام

من اومدم

جاتون خالی شمال بودم. هوا خیلی خیلی سرد بود

جوری که دو تا کاپشن می پوشیدیم و شبها هم زیر چند تا پتو می خوابیدیم

تازه ۳ روز همش بارون میومد بدون اینکه وایسه

خوب بگذریم

شروع سال تحصیلی جدید رو به همه س علاقه مندان درس تسلست عرض میکنم

امیدوارم تعداد تجدیدی هاتون امسال کم شه

دیگه بسه

اگه تو این مدت کمتر آپ کردیم ببخشید ما رو ها

بای

توسط ستاره


 

نوشته شده توسط مهسا در جمعه سی و یکم شهریور 1385 ساعت 8:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


به سه عزیز

به سه عزیز!

 

۱.به مادرم

ای شانه هایت تکیه گاه  پشتواره ی تمام درد های من

ای شور ترین چشمه ی عالم

درد های کدامین کوه را می گریی؟!

که سنگ ریزه های عشق همه عالم در تو ذوب می شود

 

۲. به آن که تا امروز دوست بود و دیگر نخواست....

من با پایان هر سلامی آغاز می شوم

و با آغاز هر بدرودی تمام میشوم

....

دیری نخواهد گذشت که خواهی فهمید

برای من تا همیشه دوست هستی چه بمانی و چه...

اشک چشمانم از شرم نیست از حسرت دو کلام ساده است

که چنین پیچیده مینماید چون فرق شک و بهتان

.....

 

۳.به کسی که هر روز عزیز تر است ز دیروز..

 

ای کاش همه مثل تو بودند

آرام

ساده

صبور

و پاک

...

 توسط مهسا


 

نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 7:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد.

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

                                                                                                         نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بيربط نباشد!

                                                                                                                                            سلام به همه ی دوستای خوبم!!

میدوارم هرجا که هستید موفق و پیروز و همچنین سلامت باشید.                       


 

نوشته شده توسط مهسا در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 ساعت 12:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نیمه ی شعبان

سلام

عید نیمه ی شعبان رو به همه ی شما دوستای خوب و گلم تبریک می گم.

من هم مثل همه ی شما دعا می کنم که هر چه زود تر آقا امام زمان ظهور کنن.

انشاالله تا وقتی کخ من زنده ام این اتفاق بیفته

موفق باشید و پیروز

توسط مهسا


 

نوشته شده توسط مهسا در شنبه هجدهم شهریور 1385 ساعت 12:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


لازانیا

                   

ديشب ظرف شستن نوبت من بود و چقدر متاسف شدم موقعي  ديدم مامانم مي خواد لازانيا درست کنه... .خانوم ها و البته آقا يوني که مثل من دستي در هنر ظرفشويي دارن ميدونن که شستن ظرف پيرکس لازانيا يکي از شاق ترين کار هاي دنياست که هنوز علم وتکنولوژي روز راهي براش پيدا نکرده پس شروع کردم به قانع کردن مامانم که  پختن اين غذاي فرخنده رو به روز ديگري مثلا فردا که نوبت من نيست موکول کنه ولي طبق معمول مرغ يک پا داشت...... ..... . بالاخره لازانيا آماده شد وشام در سکوت کامل البته از جانب من صرف شد.بعد از شام هم پدرم گفت:مهسا ظرف ها دستتو مي بوسه يعني برو ظرف ها رو بشور...منم خودمو سپردم دست سرنوشت و ظرف مربوطه رو خواستم بذارم آخر سر بشورم که يک دفعه داداشم زد زير دستم و ظرف افتاد و شکست ..با خودم گفتم..اين ظرفه قسمتش اين بود که امشب بشکنه...خوب شد قبل از شستن شکست......ولي راستشو بخواين تو دلم عروسي بود. ..نمي دونم چرا اين هايي که ماشين ظرفشويي رو اختراع کردن  يه فکري به حال ظرف لازانيا نميکنند.....

 

سلام به همه ي دوستاي گلم

اميدوارم هر جا كه هستيد موفق باشيد و پيروز و همچنين سلامت

ستاره جون تا آخر شهريور ماه نيست.اميدوارم كه مسافرت بهش خوش بگذره.

 


 

نوشته شده توسط مهسا در شنبه یازدهم شهریور 1385 ساعت 5:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


رابطه چای با دوستی

سلام به همه ی دوستان گلم

من در وبلاگ قبلی مطالب چای رو می نوشتم

نمیدونم دوست دارین یا نه

ولی از تعداد نظرات این بارتون میفهمم

امیدوارم خوشتون بیاد

 

یک فنجان چای خوب

و یک دوست خوب

هر دو برای سلامت عقل

تو بسیار خوب اند

A hot cup of tea

and a good friend

can do wonders

for your sanity

توسط ستاره

نظر یادتون نره ها!!!!!!!!


 

نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 1:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت