سلام دوستان

خوبین؟

می دونم که خیلی وقته آپ نکردم,ایترنت من نمی دونم چش شده بود که اصلا وصل نمی شدو بعد از یک هفته روزی حدود ۵ دقیقه افتخار می داد که اون هم با اجازتون صرف کار های دیگه میشد.

خوب بگذریم

ایام سوگواری شهادت اما حسین(ع)و ۷۲ تن از یاران ایشان و همچنین روز عاشورا را به شما تسلیت عرض می کنم.(می دونم که خیلی دیر شده ولی چه کار کنم دیگه نتونستم وصل بشم.گیر ندین دیگه...)

می خوام یه داستان کوتاه از کتاب"هفده داستان کوتاه کوتاه"و "نوشته ی"جمعی از نویسندگان ناشناس" رو براتون بنویسم.

اسمش هم اینه:"ما چقدر فقیر هستیم!"

روزی یک مرد ثروتمند,پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند,چقدر فقیر هستند.آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر,مرد از پسرش پرسید:«نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»

پسر پاسخ داد:«عالی بود پدر!»

پدر پرسید:«آیا به زندگی آنها توجه کردی؟»

پسر پاسخ داد:«بله پدر!»

وپدر پرسید:«چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟»

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی پاسخ داد:«فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا.ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رود خانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوس های تز یینی داریم وآنها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوار هایش محدود می شود,اما باغ آنها بی انتهاست!»

با شنیدن حرف های پسر,زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد:«متشکرم پدر,تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!»

امیدوارم که خوشتون اومده باشه!!

سعی می کنم از این به بعد زود به زود آپ کنم.

همگی موفق باشید و پیروز

توسط مهسا


 

نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 10:6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت