تبليغاتX
فرزانگان

سلام دوستان

دلم خيلي براتون تنگ شده بود!حالتون خوبه؟(حتما خوبه ديگه!)

كامپيوتر من كه ويروس گرفته بود و بعد ار كلي سعي و تلاش و كوشش كه روشن مي شد بعد از ۶۰ ثانيه خاموش مي شد.من كه حسابي اعصابم خورد شده بود.

خوب بگذريم.......

ديروز من و ستاره و نگين و چند تا ديگه از بچه ها رفتيم سينما."قتل آنلاين"بد نبود(بد نبود از نظر من يعني ارزش ديدن نداشت.)ولي خوب چون دسته جمعي رفتيم خوش گذشت.

راستي چه خبر از ۴شنبه سوري؟؟

اينجا كه بد جور بگير بگير بود.به خاطر همين هم هيچ كس جرات انداختن سيگارت هم نداشت.ما هم ۵شنبه توي مدرسه ۴شنبه سوري گرفتيم.

هيچ كس هم چيزي بهمون نگفت پس ما هم از فرصت استفاده كرديم و همه ي كرممون رو ريختيم و حسابي حال كرديم.(مخصوص با كلاس خودمون كه هميشه و همه جا حسابي پايه است.)

نميدونم تا قبل از عيد ميتوني آپ كنيم يا نه!!چون خودتون كه مي دونيد خونه تكوني از اين جور برنامه ها.....پس به همين دليل:

پيشاپيش سال نو رو به همتون تبريك مي گم و اميد وارم كه سالي خوب همرته به شادي و نشاط و تندرستي در انتظارتان باشد!!

با آرزوي موفقيت براي همه ي شما دوستان گل

فعلا باي

  


 

نوشته شده توسط مهسا در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 3:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام

برای اولین بار تو عمرم به موقع آپ میکنم

چیزی ندارم بنویسم ولی خوب چی کار کنم دیگه

برای اولین بار تو عمرم درس نداشتم

الانم جاتون خالی سینما بودم

کافه ستاره قشنگ بود

بعدشم همونجا نمایشگاه کتاب بود که یا تاریخی یا مذهبی ویا آموزش تربیت کودکان و داستان های

عشقولانه داشت(منم که اصلا از این کتابا نمیخونم و عشقم کتابای هیجانی و ترسناکه اگه سراغ دارین

بگین)

خوب بگذریم

خبر از مدرسمون که یه آش خوردیم که محتوی: علف های باغچه کنار دبیرستان با .... توش(.... یه نوع

ماده لازم برای رشد گیاه که به دلیل مسایل ادبی به کود حیوانی تغییر یافت) - مقداری از آب خوشمزه

و تلخ مدرسمون و میزانی هم (به قول یکی از دوستام ) تکه استخوان هایی که از اجساد دفن شده زیر

مدرسمون باقی مانده که حالا دارن زمینو میکنن برای کارگاه حرفه و ریاضی و از این جور چیزا.

راستشو بگم خیلیا خوششون اومد ولی من نه و بعد از خوردن 2 قاشق ریختمش.این آش ماله ایتام بود

و هر چی هم که بود ارزششو داشت.(داشت؟)البته دفعه قبل واقعا خوشمزه بود ولی این دفعه من که

خوشم نیومد.

خبر دیگه امروز امتحان زبان داشتیم که اگه بگم آب هم بود بازم بزرگ نمایی کردم.یعنی پایین تر از 19

نداشتیم.اونایی هم که 19 شده بودن یا یه سوالو ندیده بودن یا خلاصه بی دقتی کرده بودن.

خوب حالا یه عکس:

اینم یکی دیگه : ایول یاد بگیرین این یارو بلده شما بلد نیستین؟

دیگه چی بگم؟

بچه ها بیاین همه قول بدیم که بچه های خوبی باشیم و چهار شنبه سوری کارای بد بد نکنیم.

فعلا بای تا های(نمیدونم به قول کی یکی تو پستاش نوشته بود)

                                                                                                       ستاره

 دوباره سلام الان ۴ شنبست خبر از مدرسه میخواستم بدم:

۱- نتایج کنکور آزمایشی رو زدن(دومی رو)

من دقیقا رتبه قبلیمو گرفتم.اولین نفرم از کلاس خودمون بود

۲-مریم جان بیخیال شو. حالا بفهمی چی میشه؟آفرین که داری پیدامون میکنی

۳-فردا میریم هویزه.باید چادر مشکی بزنیم و از مدرسه ی دیگه میریم.

همه ی درسامون پرید.شیمی و زیستو حرفه ( که هر زنگ یا امتحان داشتیم یا پرسش شفاهی)

مهسا طبق معمول نمیاد ولی من که همیشه پایم میرم.

بچه ها اگه بر نگشتم بفهمید رفتم رو مین شهید شدم. مثل فیلم میم مثل مادر

وای دیدین !!!!!!!! کارگردانش مرد. ما منتظر یه فیلم دیگه بودیم. خدا رحمتش کنه

حالا یه فاتحه هم انداختم رو دستتون. زود باشید کاری نداره .

بازم بای

                                                


 

نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 10:9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام دوستان

دلم برای آپیدن تنگ شده بود.فکر کنم حدود یه ماهی میشه که آپ نکردم,ولی باور کنین به وب هاتون سر می زنم(نظر هم میدم).

خوب بگذریم...

قبل از این که مطلب اصلی رو شروع کنم باید خدمتتون عرض کنم که امروز با اولی ها مسابقه ی بسکتبال داشتیم که ما بردیم.

خوب حالا آپ اصلی...

سه شنبه (که دیروز باشه)قرار بود با مدرسه(البته منظورم مدیر و چند تا از ناظم های با حاله!)بریم آبادان.ولی من چون اصلا حوصلشو نداشتم تصمیم گرفتم بی خیالش شم اما ستاره به هیچ وجه حاضر نبود قید این اردو رو بزنه.ما هم نامردی نکردیم و دو شنبه شب با چند تا از بر و بچز باحال که رو هم دیگه ۱۴ نفری می شدیم تشریفمون رو بردیم پارسستار.جاتون خالی خیلی خوش گذشت.حدود ۵/۲ ساعت تو رستوران بودیم.فکر کنم اگه یه خورده دیگه اون تو می موندیم با مشت و لگد بیرونمون می کردن.حتی مشتری ها چون تقریبا اونجا رو گذاشته بودیم رو سرمون.آخه خودتون در نظر بگیرین اگه یکی از ما یه تیکه ای چیزی می پروند کل ۱۴ نفر با هم می خندیدیم.(اوه اوه چه شود!!؟؟)البته چند بار هم بهمون تذکر دادن ولی ما به دل نگرفتیم.

حالا یه چیز جالب تر:یه پیر مرد گارسون اونجا بود که توی اون ۲ ساعتی که ما اونجا بودیم تقریبا ۱۵ بار اومد بهمون خوش آمد گفت و حدود ۲۰ بار هم پرسید که چیزی کم و کسر داریم یا نه!!تازه اون آخراش هم که حسابی جو گیر شده بود اومد یه خورده انگلیسی حرف زدو رفت.(وقتی اومدیم بیرون تازه فهمیدیم بابا این بد بخت هم پول می خواسته!!!)

بعد از اتمام شام رفتیم مرو, یه بستنی خوردیم و عین ۱۴ تا دختر خوب برگشتیم خونمون.

حالا اونایی که رفتن آبادان( از جمله ستاره):

همه خسته و کوفته رسیدن اونجا.بعد از یک بازدید علمی از پالایشگاه رفتن خرمشهر, اونجا ناهار خوردن و بعدش برگشتن آبادان و رفتن بازار و بعدش هم عین ۴۰-۵۰ تا دختر خوب سوار اوتوبوس شدن وبر گشتن خونه.تنها چیز باحالش هم این بوده که خودشون رو برای یه ۴شنبه سوری باحال آماده کردن.

به امید یه بیرون رفتن دسته جمعی دیگه...

فعلا بای بای دوستان

                                                                      مهسا

 


 

نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 3:12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام

تو رو خدا ببخشید

جون هر کی دوست دارید ببخشید

ببخشید ببخشید ببخشید ببخشید

باور کنید من همون هفته ی بعد آپ مهسا میخواستم آپ کنم ولی اینترنت خراب بود

هم مال من هم مال مهسا تا همین الان

از لحظه اولی که وصل شد دارم مینویسم

بابا به خدا تقصیر ما نیست. دفعه قبل که نوبته مهسا بود اینترنت اون خراب بود حالا هم ماله من

 

تازه بیچاره مهسا اونم دوباره خراب شده بود

 

خوب بگذریم

 

خبر از مدرسه(با اندک تاخیر):

 

معدلامونو دادن

 

بابا هیچ کس باور نمیکرد

 

عالی بود

 

من که بهترین معدلمو گرفتم تو راهنمایی(البته همچین عالیم نبود ولی چرا بود)

 

شرح کلاس فیزیک فوق العاده برای تیزهوشان که با خانم x داریم:

 

ساعت 12:30 که زنگ میخوره همه گشنگان صحرای فرزانگان به طرف مغازه آقای  

 

 میرن و با هل دادن و جیغ و داد بالاخره یه نیم پرس چلو کباب که به جای گوجه توش

 

سس میذارن و کلا غذاش 200..../1 معدمونم نمیگیره گیرمون میاد و با قاشق چنگال

 

پلاستیکی و همچنین با چنگ و دندون(چون کبابش به این راحتیا جدا نمیشه) اونو

 

نوش جان میفرماییم.

 

راس ساعت 1 معلم میاد سر کلاس و شروع میکنه به درس دادن و تقریبا همه کلاس

 

(به جز بعضی افراد خاص) با دهان کاملا باز به تخته زل زدیم و احتمالا 20- 10 تا مگس

 

هم قورت میدیم.

 

بعد هم وقت حل کردن تستها سرمونو میذاریم رو برگه و یکم نقاشی (عمدتا چشم

 

چشم دو ابرو) میکشیم تا خودشون تشخیص بدنو حل کنن.

 

ساعت 1:20 که زنگ میخوره (به قول معلم فیزیک به دلیل افزایش انرژی ما به گاز تبدیل میشیم) و به

 

طرف خونه فرار میکنیم.

 

بعدم تا ساعت 6-5 میخوابیم و بعد درس تا ساعت 28-27 شب.(البته بینش حتما از نفس افتاده هم

 

میبینیم یا هر فیلم دیگهای که باشه)

 

خوب تموم شد اطلاعاتتون خیلی رفت بالا.

 

کلی عکس قشنگ دارم ولی سرعت اینترنت خیلی پایینه نمیتونم بزنمشون به جاش یه مطلب دیگه میزنم

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود
:
غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد
.
و در ازايش چيزي مي‌داد
.
بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند
.
و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را
.
بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند
.
و بعضي آزادگيشان را
.
شيطان مي‌خنديد
.
و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد
.
حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم
.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت
:
من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم
.
نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند
.
جوابش را ندادم
.
آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌
:
البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند
.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت
.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم
.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد
.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام
.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود
.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم
.
اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را
.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

این اولین عکس:

به نظرتون این بچست یا عروسکه؟

 

ایول اینم دومیش

یه راه به این خرگوش بیچاره بگین که خلاص شه

اینم سومی و آخریش

سیاسیه ولی خوب باحاله:

بچه ها همه صدامو تشویق کنین. بدو بدو بدو بدو هی هی!

خوب بسه دیگه

بد این همه مدت هم نظر بدین بد نیست ها

زیاد زیاد نظر بدین

توسط ستاره


 

نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 8:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت