تبليغاتX
فرزانگان

نظر سنجی

 

سلام به همه ی دوستان عزیز

این دفعه میخوام یه نظر سنجی بذارم

نمیدونم خوشتون میاد یا نه ولی امتحان می کنیم

جوابشم توی مطلب بعدیم میزنم


آقاى جك، رفته بود استخدام بشود . صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازه اش را به گردنش بسته

بود و لباس پلو خورى اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شركت جواب بدهد.

  آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و منكر از آقاى جك سين جيم بكند، يك ورقه كاغذ گذاشت

جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد . سوال اين بود :

 "شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى ميكنيد، ناگهان متوجه ميشويد كه

سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان

چشم براه معجزه اى هستند .يكى از آنها پير زن بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود

ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومين نفر، صميمى ترين و قديمى

ترين دوست شماست كه حتى يك بار شما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم بسيار

زيبايى است كه زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار خود داشته باشيد . اگر

اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مى

كنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا آن دختر زيبا را؟؟ جوابى كه آقاى جك به مدير شركت داد، سبب

شد تا از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در آيد.

راستى، ميدانيد آقاى جك چه جوابى داد ؟؟ اگر شما جاى او بوديد چه كار ميكرديد ؟؟


خوب حالا لطف کنید نظرتون رو بگید


می خواستم هنوز ادامه بدم ولی تلفن رو می خوان

ببخشید الان نمیتونم بیام بتون خبر بدم

در اولین فرصت میام

فعلا

 

                                                                                                 ستاره  



 

نوشته شده توسط مهسا در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 12:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


مرحله دوم

امتحان فوقالعاده مزخرفی بود.

 

جمیعاً گند زدیم.

 

 البته به نظر من سوالای با مزه ای داشت.

 

مثلا یه نقشه داده بود که شمال ایران رو نشون میداد بعد زیرش نوشته بود که با توجه به اینکه فاصله ی بین دو شهر رامسر و بابلسر 50 کیلومتر است

 

مشخص کنید که در این منطقه( شمال ایران و اطراف دریای مازندران) تقریبا چند درخت وجود دارد؟؟ حالا من توی خیال خودم داشتم میگفتم : چه سوال

 

چرتی!!مثل اینه که بگن علی 200 تومن پول داشت.100 تومنش رو خرج کرد.حالا بگین که پرتقال فروش چند تا دندون داره.

 

البته بعدش که به عنوان یه مساله ی خنده دار داشتم برای خواهرم تعریفش میکردم ( به امید اینکه بخنده) بم گفت: اااا؟؟!!! مهسا!!این کارا از تو بعیده!این

 

مساله که خیلی آسونه. و اصلا هم  نخندید.

 

کلا 48 تا سوال بود با 100 دقیقه وقت.زمان نسبت به تعداد سوالات عالی بود ولی خود سوالات اصلا خوب نبودن.من و ستاره 10 سوال رو نزدیم و بقیه

 

رو ( به استثنای 4-5سوال )شانسی زدیم.آخه من همیشه با اینکه میدونم جواب ندادن خیلی بهتر اشتباه جواب دادنه ولی حیفم میاد سوالی رو جواب ندم.تازه

 

واسه همین 10 تاشم کلی با خودم کلنجار رفتم تا تونستم قبول کنم که بی خیالشون شم.( مثل اینکه ستاره هم همین طوره.)

 

خوب بگذریم....

 

من که اصلا امیدی به قبول شدن ندارم.ولی با این حال الان خیلی خوشحالم چون که دیگه استرس هیچی رو ندارم.( البته تا الانم نداشتم ولی حالا دیگه خیالم

 

راحته راحته)ستاره هم همینطور.اون که از همین الان شروع کرده به گریه انداختن من.هی میگه:مهسا!قول بده اگه من قبول نشدم و تو قبول شدی هیچوقت

 

من رو فراموش نکنی.من هم بهش میگم : بی خیال بابا ! حالا تا نتایج رو ندادن بیا حالمون رو بکنیم که دیگه بعدش دل و دماغ انجام دادن هیچ کاری رو

 

نداریم.ولی اون این حرفا سرش نمیشه.(ستاره از همون اولش هم خیلی احساساتی بود)

 

خوب دیگه...

 

فکر کنم تا قبل از اینکه نتایج رو بدن دیگه از خبرای مدرسه چیزی بدستمون نرسه ( البته فکر نمیکنم که اصلا خبری بشه )و ما مجبوریم که چیر های دیگه

 

بنویسیم.البته فراموش نکنید که بچه های کلاس ما هیچ وقت آروم نمیشینن و اگه توی مدرسه هم خبری نشه خودشون (خودمون )جار و جنجال به پا می

 

کنن.( شاید هم نکنن!)حالا توی مدرسه هم نیاشه بیرون مدسه که یه کارایی میکنن. (اگه خبری نشد نیاین خر منو بگیریناا!)

 

میدونم خیلی حرف زدم.پس دیگه میرم و سرتون رو درد نمیارم.فقط قبل از اینکه برم برای همتون آرزوی موفقیت میکنم.

 

 

موفق باشید

 

فعلا

 

 

                                                                                                                          مهسا

 


 

نوشته شده توسط مهسا در شنبه بیست و سوم تیر 1386 ساعت 9:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


های

سلام

 

 

من برگشتم

 

خوب بدون ما حال میکنین هاااااا!!!!مگه نه؟

 

جاتون خالی خیلی خوب بود.واقعاً خوش گذشت!(مرحله دوم رو هم که دیگه کلا بی خیال شدم.)

 

اول میخواستم کامل مسافرتمون رو براتون شرح بدم ولی بعد که فکر کردم فهمیدم که اگه خودم جای شما بودم هیچ وقت حاضر نمیشدم که یه همچین نوشته

 

ای رو تا آخر بخونم. چون برام هیچ جذّابیتی نخواهد داشت.پس ولش کردم و تصمیم گرفتم که در مورد چیزای دیگه بنویسم.

 

خوب همتون میدونید که نتایج مرحله ی اول رو زدن و از کلاس ما همه ی بچه ها جز یه نفر(که هممون براش خیلی ناراحتیم )قبول شدن.البته ما شنیده بودیم که

 

توی مرحله ی اول تقریبا همه(جز 1-2)قبول میشن و توی مرحله ی دوم همه. 

امسال که فعلا ۳ نفر قبول نشدن.

 

خوب دیگه به نظر من بهتره از امتحان و مدرسه و بد بختی و فلاکت و .... حرف نزنیم.خوب دیگه هر چی باشه تابستونه و توی تابستون هم از درس

 

حرف زدن واقعا خجلت آوره.

 

بگذریم...

 

ما دیروز مهمان داشتیم.این مهمانا یه بچه ی کوچولو که فکر کنم تقریبا 2 سال یا 2سال و نیمه بود.حالا من نمیدونم که این چه جوری در اتاق من رو باز

 

کرده بود(آخه من در رو بسته بودم) و ماشین حساب منو از روی میز برداشته بود.اونوقت آورده بودش توی سالن پذیرایی و داشت دو دستی با مشت می

 

کوبید روی دکمه هاش.حالا مامانش هم به جای اینکه ماشین حساب رو از دست بچش بگیره داشت می گفت:الهی قربونش برم.ببینین تو رو خدا!!میدونه که

 

باید بزنه روی دکمه هاش.(خوب یارو اگه قدر خر هم نفهمه میدونه که اگه یه چیزی دکمه داشته باشه باید بزنه روی دکمه هاش.)من هم از بچه های تخس و

 

فضول و لجباز خیل بدم میاد.البته خودشون که تقصیری ندارن.همش تقصیر این مامان و باباهاس که فکر میکنن اگه به بچشون بگن بالای چشت ابرو

 

(هست)بچه عقده ای میشه.ولی به هر حال اون موقع نمیشد احساسم رو نسبت به بچه های فضول و لجباز نشون بدم.پس در حالی دندونام رو از شدت

 

عصبانیت روی هم میکشیدم و داشتم با خودم فکر میکردم که اگه اون ممانه اونجا نبود می  رفتم و یه دعوای درست و حسابی با اون بچه میکردم گفتم:آره!     

 

ماشاالله بچتون خیلی با هوشه.(خیلی خوشحال بودم که رفت و آمد زیادی با این خانواده نداریم و من بیشتر از 2-3 بار ندیدمشون و امیدوار بودم که یا دیگه

 

اصلا نبینمشون و یا وقتی ببینم که اون بچه بزرگ شده باشه.)

 

امیدوارم که هیچ کدومتون از این مدل بچه ها توی خانوادتون نداشته باشین.

 

راستی به نظر من پست های این وب یه خورده تکراری شده بودن شروع و پایان نامه ی همشون شبیه هم شده بودن. به همین دلیل تصمیم گرفتم که این

 

پست رو با یه جمله ی دیگه تموم کنم.(البته زیاد با قبلی ها فرق نداره ولی خوب حالا ما پله به پله میریم جلو.)

 

با آرزوی موفقیت و پیروزی و سر بلندی همه ی شما در تمام آزمون های سخت زندگی(خیلی بلا شدم نههه؟؟؟؟)

 

فعلا بای تا بعد....

 

                                                                                                                              

                                                                             

                                                                                   

                                                                                                                                              مهسا گلی


 

نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 9:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام چطورین؟

چه خبرا؟

گفتم تا مهسا نیست یه بار دیگه آپ کنم. فکر کنم وقتی بیاد کلی حرف داره

نتایج رو که هنوز ندادن و ما همچنان سر کاریم و ۲۴ ساعته نتیم تا شاید بزنن

خوب حالا این مطلب رو بخونین جالبه

 

تفاوت هاي زن و مرد !

سالگرد ازدواج

۱) زن: عزيزم اميد وارم هميشه عاشق بمانيم وشمع زندگيمان نوراني باشد.
۲) مرد: عزيزم کي نوبت کيک مي شه؟

روز زن

۱)زن: عزيزم مهم نيست هيچ هديه اي برام نخريدي همین که با همیم کافیه
۲)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزي تو عاليه عزيزم (شام چي داريم؟)

روز مرد

۱) زن: واي عزيزم اصلا قابلتو نداره کاش مي تونستم هديه بهتري بگيرم.
۲) مرد: حالا اشکال نداره عزيزم، سال ديگه جبران مي کني (چه بوي غذايي مياد)

۴۰ روز بعد از تولد بچه

۱) زن: واي ماماني بازم گرسنه هستي؟ (عزيزم شير خشک بچه رو نديدي؟)
۲)مرد: با دهان پر(نه عزيزم نديدم، راستي عزيزم شير خشک چقدر خوشمزه است؟)

۴۰ سال بعد

۱)زن: عزيزم شمع زندگيمون داره بي فروغ ميشه ما پير شديم
۲)مرد: يعني ديگه کيک نخوريم ؟

۲ ثانيه قبل از مرگ

۱) زن: عزيزم هميشه دوستت داشتم
۲) مرد: گشنمه

وصيت نامه

۱) زن: کاش مجال بيشتري بود تا درميان عزيزانم مي بودم و نثارشان مي کردم تمام زندگي ام را!!
۲) مرد: شب هفتم قرمه سبزي بديد!

اون دنيا

۱)زن : خطاب به فرشته ي مسئول: خواهش مي کنم ما را از هم جدا نکنيد، نه... نه... عزيزم... خدايا به خاطر من...
(و سر انجام موافقت مي شه مرد از جهنم بره بهشت)
۲)مرد: خطاب به دربان جهنم: حالا توي بهشت شام چي ميدن؟

 

خوب فعلا

نظر یادتون نره!

                                                                                                 ستاره


 


 

نوشته شده توسط مهسا در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 3:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام.خداحافظ

سلام

خوبین؟خوب دیگه تابستون با مسافرتاش شروع شد.

 من هم ۵شنبه میرم مسافرت و احتمالا شنبه ی هفته ی بعدش برمیگردم.(خیر سرم ورودی مرحله دوم دارم.)

ما ۵شنبه صبح میریم تهران(با ماشین خودمون.)و شب میرسیم.بععد فردا صبحش میریم شمال و حدودا یک هفته اونجا میمونیم و بعد هم میایم.(چه مسافرت باحالی)

نمیدونم که اونجا میتونم به نت دسترسی داشته باشم یا نه.البته اگر هم داشته باشم فکر نمیکنم بتونم آپ کنم.به هر حال دلم خیلی براتون تنگ میشه.

توی این مدت هم امیدوارم که ستی زود به زود آپ کنه.

تا تقریبا ۱۰ روز دیگه....

باییییی

فکر نمیکنم که نیازی باشه بنویسم مهسا!!هست؟؟؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 3:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بعد از قرن ها!!!!!!!

سلام به همگی دوستان عزیز

دلم واستون تنگ شد!!!!!!!!!!!

من نبودم حسابی از یاد رفتما!!!

دیگه همه میگن مهسا

نمیگن ستاره

خوب حالا دیگه مجبورین بگین

راستش این اتفاقی که افتاده منو به حرف آورده

اصلا قصد نداشتم دیگه آپ کنم ولی نظرم عوض شد

خیلی مایلم بدونم که این کاره کی بوده

من خیلی دیر این موضوع رو فهمیدم

نمیدونم چند نفر تا حالا اونو خوندن

ولی امیدوارم هیچ کس اینو از چشم من نبینه

خوب دیگه قضاوتش با شماست

ولی اگر کسی خبر داره کی این کارو کرده لطفا حتما بهم بگه

خوب بگذریم دیگه

دیگه چی بگم؟

آهان! امتحان نونه دولتی هم دادیم

چون فکر نمیکنم تیز در بیام

شایستگان و شهدا هم میدم

نتایج هم گفتن امشب میدن

 ۲آ کنین برام

فعلا تا مطلب گیر بیارم

بای

                                                                                                             ستاره

 


 

نوشته شده توسط مهسا در جمعه یکم تیر 1386 ساعت 4:9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت