تبليغاتX
فرزانگان

سلام

 

خوبین؟

 

من که حالم زیاد خوب نیست.این روزا همش تو فکرم.تو فکر بچگی هام.

 

شما هم فکر کنین.به دوران بچگی هاتون فکر کنین.به اون موقعی که فکر میکردیم 1 دنیاست و 1 من و 1

 

مامان و 1 بابا و 1 پارک.اون موقعی که کلمه ها رو اشتباه می گفتیم.اون موقعی که فکر میکردیم برج ایفل

 

تو تهرانه.اون موقعی که صبح ها پا می شدیم و تام و جری و پلنگ صورتی میدیدیم.اون دوران با الان

 

خیلی فرق داره.اون موقع تنها فکرمون این بود که یه وقت یادمون نره فیتیله جمعه تعطیله رو نگاه کنیم

 

(البته من که هیچوقت نگاه نکردم.)فکرشو بکنین اگر الان هم تنها فکرمون یه چیزی تو همین مایه ها بود

 

چقدر خوب میشد.دیگه کسی غم و غصه این نداشت.ولی حیف... حیف که الان دیگه این جوری

 

نیست.واسه همینم هست که وقتی به بچه ای که تازه به دنیا اومده نگاه می کنم دلم به حالش می

 

سوزه.میگم واقعا حیفه اینه که اومده تو این دنیا!اصلا اومده این جا چی کار؟؟؟

 

الان دیگه کسی به پاک بودن فکر نمی کنه.حتی اگرم فکر کنه هیچ وقت به زبون نمیاره.خیلی جالبه!!!آدم

 

نمیدونه باید با مردم چه کار کنه.(اینجا منظورم از مردم فعلا دوستا و بچه های مدرسه س. )اگه سرت

 

پایین باشه و عین آدم بری و بیای میگن یارو اسکله و در غیر ان صورت دختر فوق العاده بدی هستی و

 

چشم و گوشت میجنبه.

 

به خدا خسته شدم.دیگه واقعاً نمیدونم باید چی کار کنم.از طرفی وبمو دوست دارو م شما رو دوست

 

دارم و به هیچ وجه هم نمیخوام اینجا رو ول کنم ولی از طرفی هم آدمای بی جنبه زیادن.منتظرن یه

 

حرفی از دهنت در بیاد تا دعوا راه بندازن.تازگیا هم که نمیدونم چرا اینقدر به لو دادن و آدم فروشی

 

علاقمند شدن.کافیه یه چیزی بگی که خوششون نیاد.اونوقته که دیگه شروع میکنن.میگن آره بدبختت

 

 

میکنم بیچارت میکنم.آمارتو پخش میکنم و چمیدونم ... از این شر و ورا.(البته من مشکلی ندارم.اصلا هم

 

برام مهم نیست که کی میخواد چی کار کنه و کیو لو بده و ...)

 

هر کی ( حالا دختر یا پسر ) اگه ادت کرد تو دو حالت داری.یا اد میکنی یا نمیکنی.در حالت اول دختر پایه

 

ای هستی و در حالت دوم یا خیلی مغرور و متکبری یا اسکل.(ببخشید که این کلمه رو به کار می برم

 

ولی آخه کلمه ای به عنوان جایگزین براش پیدانکردم.)

 

آخه چرا باید اینجوری باشه؟؟؟

 

دوست دارم نظرتونو بگید حتما.

 

در مورد حرفای من.در مورد نظرای من و کلا در باره ی مطلب من.

 

آخر سر آدم باید یه تصمیم بگیره و اون تصمیم حتما باید درست باشه.پس کمکم کنین که درست تصمیم

 

بگیرم.

 

 

فعلا

 


 

نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 11:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


مراسم با شکوه نماز

سلام بچه ها

خوبین؟خوشین؟چه خبرا؟

به روم نیارین دیگه.میدونم قرار بود ۱ هفته پیش آپ کنم.ولی تقصیر من نبود, نتم مشکل

داشت.خودمم اعصابم ریخته بود به هم.

حالا بگذریم...

این هفته هفته ی فوق العاده وحشتناکی بود.از شنبه تا ۴ شنبه ( که امروز باشه)امتحان

داشتیم.جاتون خالی امروز یک امتحان ریاضی ای دادیم.فکر کنم فقط ۱ یا فوقش ۲ سوالو درست حل

کردم.(کلش ۱۰ سوال بود.)بعضیا هم خوب دادن.اومده میگه وااااای گند زدم مهسا!!!فکر کنم 25/13

شم.( امتحان از ۱۵ نمره بود.)

ولی وجدانی پدرمونو در آوردن.

دیگه حالم از درس خوندن به هم میخوره.هر روز امتحان.اه!!!

راستی!!امروز مراسم با شکوه نماز رو داشتیم. ( یادم رفت بگم روز دختر مبارک!!)گیر داده بودن که هر

کی چادر نیاورده باید از این پارچه سفید چار خونه ها بندازه رو شونش و از این پارچه کوچولو ها هم

ببنده رو پیشونیش.به هیچ عنوان هم بی خیال نمیشدن.با کلی تلاش به خیال خودمون یه جوری

میپیچوندیمشون بعد بر میگشتیم میدیدیم پشت سرمون ایستادن دارن بهمون لبخند میزنن.خلاصه با

کلی سعی و تلاش و پشتکار تونستیم راضیشون کنیم که ول کنن.بعد ۲ تا حاج آقا اومدن(یکیشون امام

جمعه ی موقت اهواز بود و اون یکی هم بچه ها میگفتن احتمالا بادیگاردشه.پشت سرش می ایسته

نماز می خونه که یه وقت ما ترورش نکنیم.) کلی حرف زدن.وسطش هم هی موبیلاشون زنگ میزد و

پارازیت مینداخت.(وسط نمازم یه SMS رسید.)بعدشم یه آقایی اومد که ماشا الله بزنم تخته هیبتی

بود.اونم یه خورده حرف زد و بعدش 10-12 تا آقا که هیچ کدومشونو هم نمیشناختیم اومدن و نماز

شروع شد.

فکر کنین ما واسه یه نماز ۵ دقیقه ای ۱ ساعت تو نماز خونه بودیم.قبل و بین و بعد نماز هی حرف

میزدن.البته اصلا مهم نبود چون ما توجهی نمیکردیم.اون دفعه یه آقایی که الان فامیلش

یادم نیست حرف خوبی زد.گفت وقتی سخنرانی از ۱۵ دقیقه بیشتر شه دیگه هیشکی گوش نمیده

( حالا بگذریم از اینکه خودش ۴۵ دقیقه حرف زد.)

ولی کلا خوش گذشت.

زنگ آخرمونم پرید!!!

تموم شد دیگه

راستی من یه تصمیم  مهم گرفتم.تصمیم گرفتم که دیگه وبو ماهی ۱ بار آپ نکنم و و سعی خودمو

بکنم که حداکثر هر ۲۹ روز ۱ بار آپ کنم.ولی نه!!جدا میخوام از این به بعد زود به زود آپ کنم.البته من

از این تصمیما زیاد می گیرم.

خوب جیگرای محترم, کاری؟امری؟فرمایشی؟چیزی ندارین؟

موفق باشید همتون

فعلا بای

 


 

نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 11:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام بچه ها!!

چطورین؟

میگم توجه کردین که من بیش از ۱ ماهه که آپ نکردم؟؟؟خودمم تازه فهمیدم.ولی باور کنین اصلامطلب نیست.اصلا سوژه گرمون نمیاد که یه آپ باحال بزنیم واستون.در ضمن نمدونین که درسامون چقدر زیادن!!!از همون موقع که از مدرسه میای (البته بعد از اینکه ۱-۲ ساعت تو نت چرخیدی باید بشینی یه ریز خر بزنی تا فردا که میخوای دوباره بری مدرسه.زندگی سخت شده دیگه!میبینین؟؟

اون روز داشتیم با بچه ها حرف میزدیم بعدبه این نتیجه رسیدیم که از اول مهر تا حالا هیچ کار مفیدی به جز درس خوندن انجام ندادیم.خیلی بده مگه نه؟؟؟واسه همینم من تصمیم گرفتم که ۲شنبه اتاقمو (که در حال حاضر سر خر توش پیدا نمیشه)مرتب کنم.

قصد نداشتم آپ کنم ولی گفتم حالا شما فکر میکنین من مردم.

میبینین هم که مطلب خاصی واسه نوشتن ندارم ولی انشاالله تا چند وقت دیگه یه آپ خوشگل واستون میزنم.حالا اگه شما پیشنهاد کنین که مطلبش در چه مورد باشه که دیگه خیلی بهتره.

بچه شرمنده!!واسه فردا کلی درس دارم کلاس زبانم دارم امروز.حالا هم باید پا شم یه مشت کار عقب افتاده رو انجام بدم.واسه همینم الان باید برم.

در مورد مطلب آپ بعدیم یه چند تا پیشنهادی نظری چیزی بدین.

موفق باشید

فعلا

 


 

نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 2:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت