سلام

أأأأأ!میگم بچه ها این تابستون واقعا چیز مزخرفی شده امسال.علافی و بیکاری به آخرین حد خودش رسیده.برنامه ی هر روز من شده اینکه:صبح ساعت 9:30 پا شم تا 10:50تو تختم همینجوری بمونم فکر کنم(شایدم نکنم) 11:30 صبحانه تا 12,12 تا 1 یه جوری سر خودمو گرم می کنم,1:30 ناهار بعدش بعد از اینکه 1 ساعت و نیم سعی میکنم بخوابم و در نهایت موفق نمیشم میرم سراغ کتاب(گفتم کتاب یادم اومد.بچه ها کتابای جنایی رو پیشنهاد میکنم.)تا 5.از 5 تا 7 هم باز سعی میکنم سر خودمو گرم کنم.خلاصه دور خودم می چرخم تا 7.حالا از اینجا به بعد 3 حالت داره.

1)بیرون رفتن و چرخیدن و قدم زدن و بعضی وقتا سینما رفتن با دوستان(آهان راستی بعضی بچه ها رفتن کلاس خیاطی و اینا.منم چون خیلی به کلاسای منجق دوزی علاقه دارم چند جا رفتم واسه ثبت نام ولی همشون گفتن ظرفیت پره!)

2)بیرون رفتن با خانواده

3)هیچی(یعنی دقیقا هیچی)

که بیشتر حالت سوم اتفاق میفته.

حالا تو یکی از این روزا که من از ساعت 7 به بعد بیکار بودم داشتم به زمانی فکر مبکردم که طفلی 5 ساله بیش نبودم.اون سال تابستون رفته بودیم شیراز(طبق معمول)بعد یه روز رفتیم شاه چراغ(اگه بشناسین)بعد من همینجوری که داشتم تاب میخوردم رسیدم یه جایی که چند تا زن نشسته یودن داشتن حرف میزدن.یه پیرزنه هم وسطشون بود.تا من پیرزنه رو دیدم یه خمیازه کشید.چشمتون روز بعد نبینه.دندوناش مصنوعی بود.همین که دهنشو وا کرد دندونا پریدن بیرون.منو انگار برق گرفت.فکر کنین جیغ کشان میدویدم و دنبال مامانم میگشتم.خودم احساس میکردم موهای تنم سیخ شده.حالا این هیچ!!!مگه مامانمو پیدا میکردم؟!مشکل این بود که یه جا باید میپیچیدم ولی از ترس اینکه این یارو بم نرسه(پیرزن بیچاره ی بی دندون!) همینجوری مستقیم رفتم.خلاصه بعد از کلی دویدن اینور اونور و کوبیدن به در و دیوار جیغ کشیدن موی بر سر کندن و ... مامانمو پیدا کردم.وقتی واسش گفتم کلی بم خندید.همه بم خندیدن.ولی واقعا خاطره ی خیلی تلخی بود.خدایا!نصیب گرگ بیابون نکن!(داشتم سکته میکردم)

قربان شما

فعلا


 

نوشته شده توسط مهسا در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 10:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت