سلام

 

من بالاخره تصمیم گرفتم آپ کنم.البته می خواستم زودتر آپ کنم ولی وقتی گفتن که 5 شنبه برنامه ی

 

افطاره گفتم حیفه از این افطاری حرفی زده نشه.

 

خب 1 هفته پیش اومدن گفتن که 5  شنبه (امروز) مدرسه لطف کرده واسه افطار دعوتتون کرده.

 

ما هم که از روز اول مدرسه منتظر رسیدن یه همچین روزی بودیم (البته بیشتر منتظر اردو شبانه بودیم

 

ولی بعد به این نتیجه رسیدیم که با این مدرسه ی عالی ما همینشم از سرمون زیاده.) پس سعی

 

کردیم که تا حد امکان غر نزنیم و قبول کنیم که مدرسه واقعا بهمون لطف کرده.از همون موقع که اینو

 

گفتن روزی 3 بار میومدن سر تک تک کلاسا و میگفتن که همه ی مدرسه ها وقتی میخوان واسه افطار

 

بچه ها رو دعوت کنن از خودشون پول میگیرن ولی ما این کارو نمیکنیم( ما خیلی بچه های خوبی

 

هستیم و ... حالا نمیگن اول سال۳۵۰تومن ازتون گرفتیم )در ضمن میگفتن که حق آوردن همراه رو ندارین

 

(موبایل نه ها!!منظورم آدمه!)خلاصه ما هم همه ی اینا رو تحمل کردیم و هیچی نگفتیم البته بدونین که

 

این آروم بودنا به خاطر این بود که آوردن موبایل رو ممنوع نکردن.

 

حالا من هم امروز کلاس زبان داشتم و به هر بدبختی که شد کلاسو دو در کرده  و سریعا از محل حادثه

 

جیم شدم.

 

ما هم که ماشا الله همه روزهههه.(وقتی رسیدیم نماز داشت تموم میشد.)خلاصه ما رفتیم و هر

 

کدوممون یه غذا برداشتیم و اومدیم نشستیم رو زمین و همراه با غذا خوردن حرف میزدیم و میخندیدیم

 

و ...بعد که پا شدیم و شروع کردیم به ول گشتن توی حیاط مدرسه یهویی سر کار خانم صحرایی(همون

 

ناظم مهربونه.یادتونه که!!)توی بلند گو یه چیزی گفتن که ما نشنیدیم و من حدس زدم که گفت:همه

 

برین توی نماز خونه.ولی تقریبا 5 دقیقه بعد که حرفشونو تکرار کردن متوجه شدم که دارن میگن:چون

 

دانش آموزان مقطع راهنمایی توی نمازخونه هستن هیچیک از بچه های دبیرستان حق رفتن به نماز

 

خونه رو نداره.(یعنی دقیقا نقیض حرف من)و همه باید بیان توی سالن دبیرستان و یه خانم مداح (هر وقت

 

هر کی رو میارن میگن ایشونی رو که ما آوردیم یکی از بهترین های کشورن)اومدن و میخوان دعا

 

بخونن.بعد اومدن و ما رو به زور چپوندن توی سالن.اولش تلویزیونو روشن کردنو گفتن باید بشینین اغما

 

ببینین.خانم صحرایی (نیازه که بگم خیلی مهربونه؟؟؟)داد میزد و میگفت بچه ساکت بشینین اغما

 

نگاه کنین.(این وسط بچه ه داشتن الیاسو تشویق میکردن.)بعد دوباره 5 دقیقه بعدش گفت:بچه ها بس

 

کنین دیگه.این خانمی رو که ما آوردیم چون خیلی کارشون خوبه و خیلی هم سرشون شلوغه ساعت 9

 

باید برن.ما تا الان به خاطر شما هیچی نگفتیم.(این جا شو داشته باش!!)حالا به خاطر شما 5 دقیقه

 

دیگه هم صبر میکنیم ( به نظر شما نمیخواسته اغما ببینه؟)ولی بعد از اون دیگه باید دعا ها رو گوش

 

کنین.یه چند دقیقه بعدش خانمه اومد و شروع کرد به دعا خوندن.(اول دعای افتتاح رو خوند.)دلم واسش

 

سوخت.بیچاره عاجزانه تقاضا میکرد که بچه ها گوشیاشونو بذارن کنار.

 

خلاصه ایشونم ساعت 9 تشریفشونو بردن و ما هم یه خورده تو حیاط به صورت آدمای کاملا علاف

 

گشتیم تا اومدن دنبالمون و اومدیم خونه.

 

از وقتی که رسیدیم تا همون موقع که دم در منتظر والدینمون بودیم که بیان دنبالمون داشتیم بلوتوث

 

بازی میکردیم.خیلی جالب بود وقتی یه سرچ((searchمیکردی یه لیست 3 صفحه ای جلوت میدیدی.که

 

در این بین نمیدونم چه بلایی به سر موب من اومد!!همه ی آهنگام از تویreal player  پاک شدن.

 

ما شنبه یه برنامه درسی توپ داریم.زیست.فیزیک.دینی.ریاضی(فوق العاده.)

 

فکر کنین که آدم فوق العاده ی ریاضی داشته یاشه!!!

 

برای همتون آرزوی موفقیت میکنم(اگر و تنها اگر توی درسا که شرط لازم و کافی برای موفقیت

 

است و... فکر کنم خودتون فهمیدین که حالم خوش نیست)

 

 

فعلا خدانگهدار

 


 

نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 11:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت